خرید بک لینک

دو جا برایم همیشه حس عجیبی داشته ..یکی رشت یکی هم هند.. رشت را اول برای اینکه تا بحال هیچ گاه اینهمه دوست شمالی یکجا نداشته ام ..تازگی ها با هرکسی آشنا میشوم یا رد هر جنبنده انسانی را که میگیرم یک سر خودش یا خانواده اش بی محابا به رشت وبندر انزلی وگیلان متصل است... دوم برای اینکه تابستان امسال در راه برگشت از ماسال به لاهیجان بعد از حدود بیست و چند سال از رشت جوری رد شدیم که انگار آدم از کنار دیوارتازه رنگ شده رد شده باشد ..یعنی راننده تورمان دقیقا همینقدر محتاط از شهر گذشت که حتی به اندازه یک دقیقه فرصت توقف نداشته باشد .. یا اینکه در برنامه اش نبود.. به هر حال مقصدمان صبح آخر لاهیجانی بود که در اوایل تیرماه آنقدر سبز بود و هنوز آنقدر گرم نبود که بشود چند دقیقه ای از اتوبوس پیاده شد، آن صبحانه کذایی را خورد، چند تا عکس خشک و خالی با دوربین افتضاح گوشی گرفت و با آنهمه خستگی سه روزه ی سفر عرفانی سک سک کنان به تهران برگشت ...

یک روز آن هم حتمن یک روز پاییزی یا زمستانی یک هفته تمام میان آسمانی که همیشه می بارد جایی را توی خانه ای در خیابانی کوچه ای محله ای قدیمی تنها در این شهر بالاخره سرمی کنم ..میروم همه محله های قدیمی و کوچه های قدیمی شهر را بگردم... آن کوچه های دنج و خموده کاهگلی با دیوارهای خزه زده و مرطوب را با دقت تماشا کنم و بوی رطوبت و چوب سوخته را عمیق بکشم توی ریه هام.. انگارمیان انبوه جنگلی گمشده باشم که قرار است تا ابد طول بکشد.. تا شاید شبح تو را ببینم...همان شبحی که یکبار توی خوابت برایم تعریف کرده بودی ..همان که در جنگل گمشده بود با آن دست های استخوانی و آن چانه همیشه مصمم ...و من هربار مدام به یاد این یک هفته زندگی همین که پام رسیده به این شهرشب و روز به این فکر افتاده ام که تو آیا با آن محله آن کوچه آن خیابان آن خانه چقدر فاصله داری یا نداری .......حالا تخیل این همه، شیرینی از جنس قندهای قدیمی همراه با تلخی وهم آوری در دلم آب می کند...هروقت تصور این زندگی یک هفته ای رویایی به سرم میزند همین حال جادویی میان سلولهام می دود......

هند را اما برای این دوست دارم که بتوانم با خیال راحت به جای یک هفته یکماه دو ماه یا حتی بیشتر در آن زندگی کنم.. آنقدر بمانم که بفهمم در زندگی قبلی ام بالاخره خفاش بوده ام یا گربه یا مرغ مینا یا مثلا درختی یا مارمولکی یا روح فلان مهاراجه یا بهمان بودایی فقیر ...آنقدر بمانم تا شاید با دیدن همه آن چیزهای مرموزی که آنجاست و نامش زندگی ست دیگر از سرم نگذرد که برگردم یا اگر برگشتم دیگر هوای یک هفته ماندن میان خزه های کوچه های رشت هوایی ام نکند....

برچسب: نویسنده: علی مرادی تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 11:29

صفحه بندی