خرید بک لینک
من در سی سالگی در احمق ترین شکل خودم بودم. حتی در سی و دو و سی و سه سالگی... یعنی از بیست و پنج سالگی خودم هم یک جورهایی احمق تر بودم. چه بسا از بیست سالگی ام....چون اصولا آدم توی بیست سالگی کم و بیش تا حدی احمق هست. در بیست و پنج ، آدم از آن حماقت هایی می کند که از خودش انتظار ندارد. که سالهای بعد با خودش می گوید "عجب احمقی بودم که نفهمیدم " گرچه این جمله اصولا فری کوونسی و استفاده زیادی در طول عمر یک انسان دارد اما خب میزان استفاده اش در هر دهه به شکل روزانه و هفتگی و حتی ماهانه کاملا متفاوت است. این است که مثلا تو در سی سالگی ممکن است روزی سه بار به خودت بگویی احمق... در سی و پنج سالگی هفته ای سه بار و توی چهل یا چهل و پنج ماهی دو بار. هرچند بعضی از آدمها تا آخر عمرشان همان احمقی که هستند باقی خواهند ماند .
در هر حال این اتفاق برای من مثل خیلی چیزهای دیگر متفاوتم با آدم های دیگر برعکس بوده .حداقل تا قبل از چهل سالگی و سن رستگاری ام.
مهرداد را از همان سالها می شناختم. یک جورهایی دوست های تازه مجازی بودیم. هردو هم همسن و سال و در عین حال متاهل و یک جورهایی هم هردوتامان از زندگی های مشعشعمان ناراضی .اما هردو آنقدر محجوب بودیم یا حداقل آنقدر وقیح نبودیم که بخواهیم به هم نزدیک تر بشویم. گذشت و من از همسر سابقم جدا شدم و به تهران مهاجرت کردم. بعدها یکی دوبار خیلی گذری همدیگر را دیدیم. یادم هست آن روزها هیچ کدام وضع آنچنانی هم نداشتیم .من که زرنگ تر بودم توانستم با پول کمی که داشتم ماشین و بالاخره خانه بخرم.بعد هم نشستم کنار، به بزرگ کردن دخترم و حل مشکلات زندگی تک سرپرستی .مهرداد یک پراید نقره ای قسطی داشت و توی پنجاه متر آپارتمان توی یک محله شلوغ با همسر ودخترش زندگی می کرد.حالا بعد از طلاق من دیگر اوضاع فرق کرده بود و بالطبع او به عنوان یک مرد تمایل بیشتری به ارتباط با من نشان می داد ولی من خوب یادم هست که همیشه مثل یک معلم کامل اخلاق با او برخورد می کردم وخطوط قرمز را طوری جدی و محکم می کشیدم که طی این ده دوازه سال بیچاره جوری ناامید شده بود که از ارتباطش با من به تبریک عید و کریسمس و روز زن اکتفا کرده بود. من اما همچنان همه این سالها به غیر از این چند سال اخیر همیشه تنها و خیال پردازانه و رویایی چشم انتظار مردی بودم که بالاخره قرار بود یک روز از راه برسد وعلف تنهایی ام را بچرد . همیشه خدا هم پیش خودم فکر می کردم مردهایی مثل مهرداد زیادی شاید کسل کننده و مرد زندگی!! هستند . این بود که همیشه جذب مردهایی متفاوت و ظاهرا جذاب تر وعملا به دردنخورتر می شدم و تقریبا همیشه هم رابطه هام به جایی نمی رسید.
گذشت و بعد از هفت هشت سال از آخرین دیدارم با مهرداد که تقریبا برای من فراموش شده بود به لطف تصادف مزخرفی که بیست روز پیش کردم دوباره همدیگر را دیدیم.طرف چنان از فرعی به اصلی محکم به کمر ماشینم کوبید که ال نود بیچاره با آن بدنه محکم له و لورده شد و مجبور شدم برای تعویض در ماشینم و پیدا کردن صافکار با مهرداد مشورت کنم. چون هم سالها توی دادگستری کار کرده بود و تا حدود زیادی به قواعد مزخرف شورایی آشنا بود هم شغل فعلی اش توی خودرو سازی بود و همه این مدت بیست روزه طرف مشورت خوبی بود. ناگفته نماند که احمقی هم که با من تصادف کرد و بلافاصله پا به فرار گذاشت دقیقا از همان دسته ای بود که احتمالا تا آخر عمر همان ابلهی که هست باقی خواهد ماند. بماند که همه این مدت با استقامت و پشتکار و البته ژانگولربازی شکایت کردم وتوانستم بالاخره یک کوپن از بیمه نامه کوفتی طرف با هزار بدبختی بکنم وببرم خسارت کوفتی ماشینم را با هزار زحمت و دردسر دیگر بگیرم. در هرحال همه این مقدمه چینی ها برای این بود که بگویم وقتی پنج شنبه گذشته ساعت هشت و نیم صبح دم در تعمیرگاه مگردچیان توی خیابان دماوند مهرداد را بعد از هشت سال دیدم اول از هر چیز از خودم تعجب کردم. حالا دیگر یک مرد کامل چهل و چهار ساله جلوی روم بود با قد بلند، لبخند همیشگی و موهایی که کاملا جوگندمی شده بود. دقیقا همان مردی که این روزها انتظارش راداشتم!! مهربان، باوقار و مودب. یک ماشین سفید بریلیانس شیک اتومات خریده بود....ویز را روشن کرد و من با در پکیده تندر نودم با فاصله به دنبالش توی اتوبان، صافکاری مگردچیان را به سمت امام علی شمال ترک کردم.
آدم توی چهل و چهارسالگی کمتر از همه عمرش احساس حماقت می کند. به خصوص اگر در مرز میانسالی سه چهار سال تراپی رفته باشد و پیج ومهره های شل شده و افتاده اش را سفت و بازسازی کرده باشد . اما زندگی و قوانین انسانی هنوز آنقدر باگ و تبصره مزخرف دارد که نمی شود گاهی با هیچ چیز آن کنار آمد. حتی اگر زمانی دیگر هرگز آنقدر احمق نباشی که توانسته باشی آدم پیش روی چشمت را درست مثل همان چیزی که همیشه بوده و هست و تو میخواسته ای دیده و پیدا کرده باشی.....

برچسب: نویسنده: علی مرادی تاريخ: شنبه 11 اسفند 1397 ساعت: 12:45

صفحه بندی